روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی کرمان
کد : 24923-13471      تاریخ انتشار : شنبه 29 بهمن 1390 تعداد بازدید : 331

عمومی | شهيد بابايي و ژنرال آمريكايي

شهيد بابايي و ژنرال آمريكايي
در آستانه سالگرد شهادت سرلشگر خلبان، شهيد عباس بابايي ، خاطرات ايشان از زبان خانواده، دوستان و همسرش تقديم مي شود:

 

 































































































































































































































































بخش اول: بابايي و ژنرال امريكايي































































































































دوره خلباني ما در آمريكا تمام شده بود، اما به خاطر گزارش‌هايي كه در پرونده خدمت من درج شده بود، هنوز تكليفم روشن نبود و به من گواهي‌نامه نمي‌دادند.































































































































يك روز به دفتر مسؤول دانشكده، كه يك ژنرال بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. از من خواست كه بنشينم. پرونده‌ام روي ميز بود. ژنرال آخرين كسي بود كه بايد نسبت به قبول يا رد شدنم اظهار نظر مي‌كرد. ژنرال شروع كرد به سؤال. از سؤال‌ها برمي‌آمد كه نظر خوشي نسبت به من ندارد. اين برايم خوشايند نبود. چون احساس مي‌كردم رنج دو سال دوري از خانواده و شوق برنامه‌هايي كه براي زندگي آينده‌ام در سر داشتم، همه در حال محو شدن و نابودي است. اگر به نتيجه نمي‌رسيديم، من بايد دست خالي و بدون دريافت گواهينامه خلباني به ايران برمي‌گشتم. در اين فكرها بودم كه در اتاق به صدا در آمد و شخصي اجازه خواست داخل شود. با اجازه ژنرال مرد تو آمد و بعد از احترام، ژنرال را براي كار مهمي، به بيرون اتاق برد. با رفتن ژنرال، من لحظاتي را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه كردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم؛ كاش در اين‌جا نبودم و مي‌توانستم نماز را اول وقت بخوانم.































































































































































































































































رفته رفته انتظارم براي آمدن ژنرال طولاني شد. با خودم گفتم كه هيچ كار مهمي بالاتر از نماز نيست؛ همين‌جا نماز را مي‌خوانم؛ إن‌شاءالله كه تا نمازم تمام نشود، نمي‌آيد. بلند شدم، به گوشه‌اي از اتاق رفتم و روزنامه‌‍اي را كه همراه داشتم به زمين انداختم و مشغول شدم. اواسط نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم يا بشكنم؟ بالاخره گفتم؛ نمازم را ادامه مي‌دهم، هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام كردم و بلند شدم آمد طرف ميز ژنرال. در حالي كه بر روي صندلي مي‌نشستم، از ژنرال معذرت خواهي كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت، نگاه معناداري به من كرد و گفت: «چه‌كار مي‌كردي؟»































































































































































































































































گفتم: «عبادت مي‌كردم.»































































































































گفت: «بيشتر توضيح بده.»































































































































گفتم: «در دين ما دستور بر اين است كه در ساعت‌هاي معين از شبانه  روز بايد با خداوند به نيايش بپردازيم. چون الآن هم زمان آن فرا رسيده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده كردم و اين واجب ديني را انجام دادم.»































































































































ژنرال با توضيحات من سري تكان داد و گفت: «همه اين مطالبي كه در پرونده تو آمده، مثل اين كه راجع به همين كارهاست، اين طور نيست؟»































































































































گفتم: «همين طور است!»































































































































































































































































لبخند زد. از نگاهش خواندم كه از صداقت و پاي‌بندي من به سنت و فرهنگ خودم خوشش آمده. خودنويس را از جيبش بيرون آورد و با خوش‌رويي پرونده‌ام را امضا كرد. با حالتي احترامام (ره)يز از جايش بلند شد، دستش را به سوي من دراز كرد و گفت: «به شما تبريك مي  گويم. شما قبول شديد. برايتان آرزوي موفقيت دارم!»































































































































متقابلاً از او تشكر كردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. به اولين محل خلوتي كه رسيدم، به پاس اين نعمت بزرگ كه خداوند به من عطا كرده بود، دو ركعت نماز شكر خواندم.































































































































 

































































































































بخش دوم : خاطرات به‌روايت خانواده و دوستان































































































































1































































































































در سال 1341 من و شوهرم سرايدار مدرسه‌اي بوديم كه عباس آخرين سال دوره ابتدايي را در آن مدرسه مي‌گذراند. چند روزي بود كه همسرم از بيماري كمردرد رنج مي‌برد؛ ‌به همين خاطر آن‌گونه كه بايد، توانايي انجام كار مدرسه را نداشت و من هم به تنهايي قادر به نظافت مدرسه نبودم. اين مسأله باعث شده بود مدير مدرسه همسرم را چند بار در حضور شاگردان مورد سرزنش قرار دهد. در همين گير و دار، يك روز صبح كه از خواب بيدار شديم، ديديم حياط و كلاس‌ها كاملاً نظافت شده‌اند و منبع آب هم پر شده است. از يك طرف خوشحال شديم كه اين اتفاق افتاده و از طرف ديگر كنجكاو بوديم ببينيم چه كسي اين كار را كرده است. شوهرم از من خواست تا موضوع را پي‌گيري كنم. آن روز هيچ چيز دستگيرمان نشد. فردا هم اين ماجرا تكرار شد. دوباره وقتي از خواب بيدار شديم، ديديم مدرسه نظافت شده و همه چيز مرتب است. بر آن شديم كه تا هر طور شده از ماجرا سر در بياوريم. قرار شد شب بعد را كشيك بكشيم و اين راز را كشف كنيم. روز بعد، وقتي هوا گرگ و ميش بود و در حالي كه چشمان ما از انتظار و بي‌خوابي مي‌سوخت، ناگهان ديديم يكي از شاگردان مدرسه، از ديوار بالا آمد. به درون حياط پريد و پس از برداشتن جارو و خاك‌انداز مشغول نظافت حياط شد. من آرام آرام جلو رفتم. پسرك لباس ساده و پاكيزه اي به تن داشت و خيلي با وقار مي‌نمود. وقتي متوجه حضور من شد، سرش را به زير انداخت و سلام كرد. سلامش را پاسخ دادم و اسمش را پرسيدم؛ گفت: «عباس بابايي!»































































































































در حالي كه بغض راه گلويم را بسته بود و گريه امانم نمي‌داد، از كاري كه كرده بود تشكر كردم و از او خواستم ديگر اين كار را تكرار نكند؛ چون ممكن است پدر و مادرش از ماجرا بو ببرند و براي ما درد سر درست كنند. عباس در حالي كه چشمان معصومش را به زمين دوخته بود، گفت: «من كه به شما كمك مي‌كنم، خدا هم در خواندن درس‌هايم به من كمك خواهد كرد!































































































































 































































































































2































































































































در حال عبور از خيابانِ منتهي به دبستان دهخدا بودم، كه ديدم عباس، كه آن زمان در كلاس پنجم ابتدايي بود، همراه با دانش آموزان از مدرسه خارج شد. پس از احوال‌پرسي به طرف خانه به راه افتاديم. در خيابان سعدي عده‌اي كارگر در حال كندن يك كانال بودند. در ميان كارگران پيرمردي بود كه توانايي انجام كار را نداشت. عباس با ديدن پيرمرد كه به سختي كلنگ مي زد و عرق از سر و رويش مي چكيد، لحظه‌اي ايستاد. سپس نزد پيرمرد رفت و گفت: «پدرجان! چند متر بايد بكني؟»































































































































پيرمرد نفس نفس زنان گفت: «سه متر طولش بايد بشه، يك متر گودي‌اش!»































































































































عباس كتاب‌هايي را كه در زير بغل داشت به پيرمرد داد و كلنگ او را گرفت و گفت: «شما كمي استراحت كنيد پدرجان!»































































































































شروع كرد به كندن زمين. من هم كه تحت تأثير اين رفتار عباس قرار گرفته بودم، بيلي را كه روي زمين افتاده بود، برداشتم و در بيرون ريختن خاك كانال به عباس كمك كردم.































































































































از آن روز به بعد، عباس هر روز پس از تعطيل شدن مدرسه، به ياري پيرمرد مي‌رفت. او اين كار را تا پايان حفاري و لوله گذاري خيابان سعدي قزوين ادامه داد.































































































































































































































































3































































































































يك روز به همراه خانواده به باغ‌مان رفتيم. آن سال باغ محصول خوبي داشت و انگورها مثل چلچراغ روي تاك‌ها جلوه مي‌فروختند. عباس، كه آن‌وقت‌ها هنوز يك نوجوان بود، انگار از مشاهده‌‌ي اين همه زيبايي جا خورده بود. چون رو كرد به پدرم و گفت: «كمي دست نگه داريد و انگورها را نچينيد؛ من يك كار كوچك دارم!»































































































































ما كه از اين درخواست او تعجب كرده بوديم، ايستايم ببينيم مي‌خواهد چه كار بكند. عباس بي‌درنگ رفت وضو گرفت و بعد در همان كنار باغ دو ركعت نماز خواند. بعد از نماز خودش رفت و اولين خوشه را از تاك‌ها چيد. وقتي داشت انگور را از ساقه‌اش جدا مي‌كرد، رو به ما گفت: «نگاه كنيد! خداوند چقدر زيبا و ديدني دانه‌هاي انگور را در كنار هم قرار داده است! اينجاست كه بايد به عظمت و قدرت خداوند بي‌همتا پي برد و شكرش را به جا آورد!»































































































































































































































































4































































































































در حال عبور از خيابان سعدي بودم كه يك‌باره چشمم افتاد به عباس كه پارچه ناركي را كشيده روي سرش و پيرمردي را كول كرده. با اين فكر كه ببينم چه اتفاقي افتاده، پيش رفتم. سلام كردم و پرسيدم: چه اتفاقي افتاده عباس؟ اين بنده خدا كيه؟ چه‌اش شده؟































































































































انگار با ديدن من غافل‌گير شده باشد، متعجب نگاهم كرد. سر جايش پا به پا شد و گفت: «دارم اين بنده خدا را مي‌برم حمام. كسي را ندارد و مدتي هست كه استحمام نكرده. خدا را خوش نمي‌آد كه همين‌طور رهاش كنيم!»































































































































سر جام ميخكوب شدم و با نگاه تحسين‌آميزم بدرقه‌اش كردم.































































































































 































































































































5































































































































در دوران تحصيل در آمريكا، يك روزي در بولتن خبري پايگاه «ريس»، مطلبي درباره عباس چاپ شده بود كه توجه همه را به خود جلب كرد. مطلب اين بود: «دانشجو عباس بابايي، ساعت 2 بعد از نيمه شب مي دود شيطان را از خودش دور كند!»































































































































من و بابايي هم اتاق بوديم. بلافاصله ماجرا را ازش پرسيدم. گفت: «چند شب پيش، بي‌خوابي به سرم زده بود. رفتم ميدان چمن پايگاه و شروع كردم به دويدن. از قضا كلنل «باكستر» فرمانده پايگاه با همسرش از ميهماني شبانه برمي‌گشتند. آن‌ها با ديدن من در آن حال شگفت‌زده شدند. كلنل ماشين‌اش را نگه داشت و صدايم زد. پرسيد: «در اين وقت شب براي چه مي‌دوي؟»































































































































گفتم: «خوابم نمي‌آمد، خواستم كمي ورزش كنم تا بلكه خسته شوم و بتوانم بخوابم.»































































































































از توضيحي كه دادم قانع نشد. اصرار كرد واقعيت را برايش بگويم. گفتم: «مسائلي در اطراف من مي گذرد كه گاهي سبب مي‌شود شيطان با وسوسه‌هايش مرا به گناه بكشاند. در دين ما توصيه شده براي رهايي از اين وسوسه‌ها و در چنين مواقعي، سر خودمان را به كاري گرم كنيم، يا اگر مقدورمان بود بدويم، و يا دوش آب سرد بگيريم!»































































































































































































































































6































































































































يك روز با لحني معترضانه از عباس پرسيدم: «آخه تو بهانه‌ات براي نخوردن پپسي چيست؛ ما نبايد بدانيم تو چرا اين همه از اين نوشيدني دوري مي‌كني؟»































































































































خيلي آرام و ملايم گفت: «كارخانه پپسي متعلق به اسراييلي‌هاست. من نمي‌خواهم با خوردن آن، به اسراييلي‌ها كمك كرده باشم!»































































































































































































































































7































































































































تابستان سال 1352 بود، در يک روز گرم دزفول که پس از پايان کار به خانه برگشته بودم و در حال استراحت بودم. يك وقت همسرم آمد و گفت: « يكي دم در با شما کار دارد!»































































































































تا در را باز كردم، چشمم به عباس افتاد؛ ناباورانه به آغوشش كشيدم و دستش را گرفتم كشيدمش داخل. در طول اين چند سال كه در آمريكا بود، حسابي دلم برايش تنگ شده بود. وقتي گفت: «فارغ‌التحصيل شده‌ام و حالا هم به عنوان خلبان شکاري به اين پايگاه منتقل شده‌ام!» از شادي در پوست خودم نمي‌گنجيدم. همين‌طور كه مشغول حرف زدن بوديم، عباس دستي به عرق پيشاني‌اش كشيد و گفت: «عظيم! خانه‌تان چرا اين‌قدر گرم است؟»































































































































گفتم: «عباس جان! کولر که نداريم؛ خودمان هم براي اين‌که خنک بشويم، اول يک دوش مي‌گيريم، بعد مي‌رويم مي‌نشينيم زير پنکه!»































































































































فرداي آن روز ديدم عباس با يک کولر آبي به منزل ما آمد. گفت: «ببخشيد، ناقابل است.»































































































































پرسيدم: «جريان چيه؟»































































































































گفت: «هديه عروسي‌تان است. آن‌موقع كه اين‌جا نبودم؛ حالا بايد جبران بكنم ديگه!»































































































































من و همسرم از هديه‌‌ي عباس خيلي خوشحال شديم. اما من يقين داشتم اين کولر را او به سختي تهيه کرده است.































































































































































































































































8































































































































يكي از روزهاي ماه مبارک رمضان 1353 عباس، طبق معمول، صبح زود و قبل از رفتن به محل کار، به خانه ما آمد . شادي و نشاط هر روزه را در چهره‌اش نديديم. غمگين بود. وقتي دليل اين گرفتگي را پرسيديم، گفت: «دستور داده‌اند امروز روزه نگيرم. مانده‌ام چه بكنم!»































































































































با تعجب پرسيدم: «براي چه؟»































































































































گفت: «قراره يکي از ژنرال‌هاي آمريکايي به پايگاه بيايد و ناهار را در باشگاه همراه با خلبانان بخورد؛ براي همين دستور داده‌اند امروز كسي روزه نگيرد!»































































































































براي اين‌كه دلداريش بدهيم، گفتيم: «خدا بزرگ است؛ غصه نخور. يك موقع ديدي تا ظهر تصميم‌شان عوض شد!»































































































































رو به آسمان كرد و گفت: «خدا كند همان‌طور که تو مي‌گويي بشود!»































































































































ساعت دور و بر سه بعدازظهر بود که ديديم با خوشحالي آمد. تا وارد خانه شد، گفت: «هنوز روزه هستم!»































































































































با تعجب گفتيم: «تعريف كن!»































































































































نگاهش از پنجره خانه رفت بيرون. كمي سكوت كرد و بعد گفت: «ژنرالي که قرار بود ناهار را با خلبان‌ها بخورد، قبل از ظهر، وقتي داشته با كايت پرواز مي‌كرده، در سدّ دز سقوط مي‌کند و کشته مي‌شود.»































































































































































































































































9































































































































 در اوميه سرباز بودم. يك روز پاكت نامه‌اي به دستم رسيد كه در آن مقداري پول بود. پشت و روي پاكت را كه بررسي كردم، نام و نشاني از فرستنده نديدم. اين موضوع چند ماه پشت سر هم تكرار شد و من همچنان سردرگم بودم. بالأخره در يكي از مرخصي‌ها موضوع را با خانواده و برخي از خويشاوندانم در ميان گذاشتم. همه اظهار بي‌اطلاعي كردند تا اين‌كه يك روز اتفاقي برادرم گفت: «من نشاني محل خدمت تو را به عباس دادم!»































































































































گفتم: «چرا اين كار را كردي؟»































































































































گفت: «خودش خواست.»































































































































با اين حرف، ديگر برايم ترديدي باقي نمانه كه آن پاكت‌ها همه از جانب عباس بوده است. از خودم شرمند شدم. به خودم گفتم عباس با آن همه گرفتاري‌ها هنوز مرا از ياد نبرده اما من در اين مدت حتي يك‌بار هم به ذهنم نرسيده تا احوال او را بپرسم.































































































































در اولين فرصت نزد عباس رفتم و پس از احوال‌پرسي، با يقيني كه داشتم، بابت پاكت‌ها از او تشكر كردم. گفتم: «چرا مرا شرمنده مي‌كني و برايم پول مي‌فرستي؟»































































































































ابتدا با لبخند ملايمي از ماجرا اظهار بي‌خبري كرد. من اما كوتاه نيامدم، گفتم: «عباس! من از كجا بياورم و آن مقدار پول را به تو برگردانم؟»































































































































مثل هميشه خنديد و گفت: «فراموش كن!»































































































































































































































































10































































































































در يکي از ساعت‌هاي استراحت نزد من آمد و سر صحبت را باز کرد. پرسيد: «نماز مي‌خواني؟»































































































































گفتم: «گاهي وقت‌ها!»































































































































گفت: «کجاهاي قرآن را حفظ هستي؟»































































































































گفتم: «چيزي از قرآن حفظ نيستم!»































































































































گفت: «مي‌خواهي آياتي از قرآن را به تو ياد بدهم که نامش «آيت الکرسي» است؟»































































































































و شروع کرد در مورد فضيلت‌هاي آيت الکرسي صحبت کردن. من زير بار حرف‌هايش نمي‌رفتم؛ ولي او از من دست بردار نبود. قرآن کوچکي از جيبش بيرون آورد؛ آيت الکرسي را برايم آورد و گفت: «بيا ببينم مي‌تواني بخواني!»































































































































به اين ترتيب در ساعات بي‌كاري و استراحت پيوسته با من قرآن کار مي‌کرد . يادم هست وقتي كلاسِ پانزده روزه‌مان تمام شد، من با عنايت و تلاش عباس، «آيت الکرسي» و سوره‌هاي «والّيل» و «الشّمس» را حفظ کرده بودم.































































































































































































































































11































































































































زماني كه شهيد بابايي فرماندهي پايگاه هشتم را به عهده گرفتند، از تاريخ آخرين لايروبي منبع‌هاي آب پايگاه حدود سه سال مي‌گذشت و ساكنين پايگاه نسبت به آلودگي آب معترض بودند. وقتي شهيد بابايي از قضيه اطلاع يافتند، از واحد تأسيسات خواستند تا جهت لايروبي از شركتهاي داراي صلاحيت استعلام بها كرده و سريعاً نتيجه را به اطلاع ايشان برسانند. پس از استعلام پايين ترين مبلغ پيشنهادي، حدود سيصد هزار تومان بود. پرداخت اين مبلغ در آن موقعيت، براي پايگاه مشكل بود. به همين خاطر شهيد بابايي شخصاً وارد عمل شدند. به من دستور دادند پس از خريد تعدادي چكمه بلند پلاستيكي، يك گروهان از سربازان را در مقابل منبع‌هاي آب حاضر كنم. كارها انجام شد و سربازان را در روز مقرر جلوي منبع‌ها حاضر كردم.































































































































شهيد بابايي با لباس شخصي به همراه چند تن از مسئولين تأسيسات پايگاه به آن‌جا آمدند. پس از توضيح مختصر يكي از كارمندان در مورد چگونگي نظافت منبع ها، شهيد بابايي به عنوان اولين نفر داخل يكي از منبع‌ها شد و به دنبالش هم سربازها رفتند تو. گويا فضاي تاريك داخل منبع و سختي كار، باعث شده بود تا همه فراموش كنند كه فرمانده پايگاه هم به همراه‌شان مشغول كار است. به همين خاطر گاهي در حين انجام كار، با پاشيدن لجن بر روي هم با يكديگر شوخي مي كردند. در اين بين من كه از طرف شهيد بابايي مأمور بودم تا بر كار سربازان نظارت داشته باشم، احساس كردم سربازي پشت يكي از ستون‌ها ايستاده دارد كار كردن دوستانش را نظاره مي‌كند. زود خودم را به او ستون رساندم. محكم به پشت او زدم و با صداي بلند فرياد كشيدم: «چرا ايستاده‌اي تماشا مي‌كني! برو كارت را انجام بده!»































































































































آن بنده خدا هم بي‌اين‌كه حرفي بزند و اعتراضي بكند، رفت و دوباره مشغول كار شد. هنوز مواظبش بودم كه كم‌كم جلوتر رفت و در پرتو نورِ دريچه منبع قرار گرفت. يك‌دفعه مو بر بدنم راست شد؛ كسي كه سرش فرياد كشيده بودم و هلش داده بودم به جلو، فرمانده پايگاه، بابايي بود. با ترس و شرمندگي نزديكش رفتم و عذر خواهي كردم. ايشان لبخندي زدند و گفتند: «اشكالي ندارد؛ اما سعي كن سربازها را اذيت نكني. آن‌ها اگر چه با هم شوخي مي كنند؛ ولي كارشان را هم انجام مي‌دهند!»































































































































































































































































12































































































































عباس هميشه علاقه داشت گمنام باقي بماند. او از تشويق، شهرت و مقام سخت گريزان بود.































































































































زماني كه فرمانده پايگاه اصفهان بود، نامه‌اي از ستاد فرماندهي تهران رسيد كه در آن از ما خواسته بودند اسامي چند نفر از خلبانان نمونه را جهت تشويق و اعطاي اتومبيل به تهران بفرستيم. در پايان نامه نيز قيد شده بود: «اين هديه از جانب حضرت امام (ره) (ره) است.»































































































































عباس كار را سپرد دست ما. ما هم اسامي را تهيه كرديم و نام او را هم جزو اسامي در ليست قرار داديم. وقتي فهرست را براي امضاء برديم پيشش. با ديدن اسم خودش، ديگر اجازه نداد صحبت‌هاي من تمام شود، با ناراحتي گفت: «برادر عزيز! اين حق ديگران است؛ نه من!»































































































































مي‌دانستم هر چه بگويم فايده‌اي ندارد، اما گفتم: «در اين پادگان شما بيشترين ساعات پروازي را داريد؛ چطور حق ديگران است؟»































































































































انگار اصلاً حرف‌هايم را نشنيد. خودكار را برداشت، روي اسم خودش خط كشيد و نام يكي ديگر از خلبانان را نوشت و بعد ليست را امضا كرد.































































































































































































































































13































































































































يك شب همراه با عباس براي ديدار با آيت‌الله صدوقي به يزد رفتيم. وقتي رسيديم جلوي در، با كمال شگفتي ديديم ايشان در مقابل در منزل منتظر ما ايستاده‌اند. عباس سلام كرد و خواست دست آقا را ببوسد كه ايشان اجازه ندادند و عباس را در آغوش گرفتند. بعد سر عباس را بر روي سينه‌شان گذاشتند و گفتند: «آقاي بابايي! مي دانستم كه شما تشريف مي آوريد.»































































































































عباس گفت: «حاج‌آقا، ما خدمت‌گزار شما هستيم!»































































































































داخل شديم. تعدادي از اطرافيان آيت‌الله صدوقي در داخل خانه حضور داشتند. عباس و حاج‌آقا صحبت‌هاي زيادي با هم كردند و تا آن‌جا كه من متوجه شدم، بيشتر صحبت‌شان درباره كارگران پايگاه و افراد بي‌بضاعت بود و نبودن بودجه  كافي براي آنان. زمان خداحافظي، حاج آقا سوييچ يك سواري پيكان را مقابل عباس گرفتند و گفتند: «اين مال شماست؛ گر چه در مقايسه با زحمات شما در طول جنگ ناقابل است!»































































































































عباس گفت: «حاج‌آقا! ما اگر كاري كرده‌ايم وظيفه‌مان بوده؛ در ثاني من احتياجي به ماشين ندارم!»































































































































آن روزها عباس يك ماشين دوج اوراق داشت كه هر روز در تعميرگاه بود. حاج آقا گفتند: «شنيده‌ام كه خلبانان پايگاه ماشين گرفته‌اند، ولي شما نگرفته‌ايد. حالا من مي‌خواهم اين ماشين را به شما بدهم!»































































































































































































































































عباس گفت: «نمي‌خواهم دست شما را رد كنم؛ پس شما لطف بفرماييد و اين ماشين را به پايگاه هديه كنيد؛ آن وقت ما هم سوار آن خواهيم شد!»































































































































حاج آقا فرمودند: «آقاي بابايي! پايگاه خودش سهميه ماشين دارد. اين ماشين براي شماست!»































































































































عباس در حالي كه سر به زير انداخت بود، گفت: «مرا ببخشيد؛ اگر ماشين را به پايگاه هديه كنيد من بيشتر خوشحال مي شوم!»































































































































حاج آقا گفتند: «حالا كه شما اصرار داريد، باشد؛ من اين ماشين را به پايگاه هديه مي كنم!»































































































































 































































































































14































































































































به علت خرابي منبع‌ها، آب آشاميدني پايگاه كم شده بود. شهيد بابايي از من خواست تا به طور مرتب با تانكر از درياچه و يا از شهر اصفهان به داخل پايگاه آب بياورم. من مدتي اين كار را با كمك چند نفر از دوستانم انجام مي‌دادم اما گويا ايشان احساس كرده بود به خاطر كمبود نيرو، كار كند پيش مي رود.































































































































يك روز از من خواست رانندگي با تانكر را يادش بدهم. اطاعت كردم و ايشان هم در چند نوبتي كه پشت فرمان نشستند، رانندگي با تانكر را ياد گرفتند. بعد از آن در مواقع بي‌كاري و استراحت، مي‌آمد و به ما كمك مي‌كرد.































































































































يكي از اين روزها، وقتي آمد ديدم آن‌قدر خسته است كه ناي حركت ندارد.گفتم: «امروز نمي‌خواهد زحمت بكشيد. خودم از پسِ كارها برمي‌آم!»































































































































قبول نكرد. اصرار كردم؛ نپذيرفت. ناچار دست گذاشتم روي چيزي كه به آن حسّاس بود. گفتم: «شما مگر فرمانده پايگاه نيستيد؟ آيا نبايد بيش از همه مقررات را رعايت كنيد؟»































































































































گفت: «بله؛ چه شده مگه؟»































































































































گفتم: «شما گواهينامه پايه يك داريد؟»































































































































گفت: «نه!»































































































































گفتم: «پس چرا برخلاف قوانين مي‌خواهيد پشت فرمان تانك بنشينيد؟ اين خلاف مقررات است!»































































































































با اين حرف، بي‌درنگ ماشين را نگه داشت و از پشت فرمان پايين آمد. گفت: «بفرماييد؛ شما بنشينيد!»































































































































































































































































15































































































































يکي از شب‌ها نگهبان پاس دو، که نوبت پاسداري‌اش از ساعت دو الي چهار صبح بود، سراسيمه مرا از خواب بيدار کرد و گفت: «در ضلع جنوبي قرارگاه، يك نفر هست که فکر مي کنم برايش مشکلي پيش آمده!»































































































































پرسيدم: «مگر چه کار مي‌کند؟»































































































































گفت: «خودش را روي خاک‌ها انداخته و يك ريز گريه مي کند.»































































































































با عجله لباس پوشيدم و همراه سرباز به طرف محلي که او نشان مي‌داد رفتم. به نزديكي‌هاي آن بنده خدا كه رسيديم، به سرباز گفتم: «تو همين‌جا بمان و جلوتر نيا!»































































































































آهسته و بي‌صدا رفتم نزديك. صدا به نظرم آشنا آمد. نزديک‌تر که شدم، صاحب صدا را شناختم؛ تيمسار بابايي، فرمانده قرارگاه، بود. به بيابان خشک پناه برده بود و در دل شب خلوتي براي خودش دست و پا كرده بود. چنان غرق در مناجات و راز و نياز به درگاه خداوند بود، که به اطراف خود هيچ توجهي نداشت. هرچه كردم ديدم نمي‌توانم به خودم اجازه بدهم خلوتش را برهم بزنم. همچنان بي‌صدا برگشتم و به نگهبان گفتم: «ايشان را مي‌شناسم. با او کاري نداشته باش و اين موضوع را هم براي کسي نقل نکن!»































































































































































































































































































































































































16































































































































يکي از خلبانان هواپيماهاي مسافربري، در بازگشت از آفريقا، جهت ديدن تيمسار بابايي به دفترش آمد و مقداري موز و آناناس، كه آن زمان در ايران كمياب بود، برايش آورد.































































































































شهيد بابايي يك آناناس را از ميان کيسه برداشت و کمي به آن نگاه کرد. سپس آن را در دست چرخاند و چند بار «سبحان الله» و «الله اکبر» گفت. خلبان در کناري ايستاده بود و از اين که تيمسار بابايي از هديه‌اي که او آورده بود خشنود است،‌خوشحال به نظر مي‌رسيد.































































































































شهيد بابايي طبق عادتش از شگفتي اين نعمت خداوند حرف زد، رو به آن خلبان كرد و گفت: «برادر! اگر مي‌خواهي من از اين هديه‌اي که آورده‌اي بيشتر خوشحال شوم، آن‌ها را ببر پايين و با دست خودت به کارگرهايي بده كه در محوطه ساختمان مشغول کار هستند!»































































































































خلبان که كمي جا خورده بود، گفت: «قربان من اينها را براي شما آوردم!»































































































































شهيد بابايي در پاسخ گفت: «من از شما تشکر مي کنم؛ ولي اگر اين را کارگران بخورند، لذتّش براي من بيشتر است!»































































































































































































































































17































































































































آخرين بار كه به خانه ما آمد، سخنانش دلنشين‌تر از روزهاي قبل بود. يكي از حرف‌هايي كه آن روز زد و هنوز در گوش من است، اين بود: «وقتي اذان صبح مي‌شود، پس از اين‌كه وضو گرفتي، به طرف قبله بايست و بگو اي خدا! دستت را بر سر من بگذار و تا صبح فردا برندار!»































































































































با لحني كه بيشتر شوخي بود تا جدّي، پرسيدم: «فايده اين كار چيه؟»































































































































گفت: «اگر دست خدا روي سرمان باشد، شيطان هرگز نمي‌تواند فريب‌مان دهد!»































































































































































































































































































































































































 بخش سوم : خاطرات به روايت همسر































































































































1































































































































به نظرم سال 1355 بود كه يكي از دوستان عباس دعوتمان كرد به ميهماني. گفته بود يك ميهماني ساده و معمولي است كه با دوستان مي‌خواهيم دور هم باشيم. ما وقتي وارد مجلس شديم، تازه فهميديم كه به جشن سالگرد ازدواج ميزبان آمده‌ايم. آن‌ها با شناختي كه از روحيه عباس داشته‌اند، به دروغ گفته بودند ميهماني ساده و معمولي تا او دعوت را رد نكند. كم‌كم مراسم شروع شد و وضع زننده‌اي در مجلس پيش آمد. من يک لحظه عباس را ديدم که صورتش سرخ شده و از شدّت خشم تاب و تحمل را از دست داده است. هنوز چند دقيقه‌اي از شروع برنامه نگذشته بود كه عباس يك‌باره بلند شد، از ميزبان عذرخواهي کرد و با هم از خانه بيرون آمديم.































































































































توي خيابان تند تند راه مي‌رفت. من بايد مي‌دويدم تا بهش برسم. همين‌كه وارد خانه شديم، يك‌دفعه بغضش ترکيد و شروع كرد به سرزنش خودش که چرا در آن مجلس شرکت کرده است.































































































































بعد از مدتي كه آرام گرفت، بلند شد و رفت وضو گرفت. آمد و قرآن را برداشت و شروع به خواندن کرد. هي گريه كرد و قرآن خواند. با اين‌ كار مي‌خواست غباري را كه با شركت ناخواسته در آن مجلس بر روح و جانش نشسته بود، بزدايد.































































































































































































































































































































































































2































































































































دزفول كه رفتيم، عباس كم كم در گوش من حرف‌هايي خواند كه قبل از آن نشنيده بودم. مي‌گفت: «آدم مگر روي زمين نمي‌تواند بنشيند، حتماً بايد مبل باشد؟ به نظر تو حتماً بايد توي ليوان كريستال آب خورد؟»































































































































مي‌رفت و مي‌آمد و از اين حرف‌ها مي‌زد. در آن سن و سال طبيعي بود كه من وسايلم را دوست داشته باشم. ولي داشتم چيز بزرگ‌تري را تجربه مي‌كردم؛ زندگي با آدمي كه جور ديگري فكر مي‌كرد. بالأخره يك روز بهش گفتم: «منظورت چيه؟ مي‌خواي تمام وسايل‌مان را بدهي برود؟»































































































































چيزي نگفت. گفتم: «تو من را دوست داري و من هم تو را. براي من هم مهم همين است. حالا مي خواهد اين عشق توي روستا باشد يا توي شهر. روي مبل باشد يا روي گليم!»































































































































گفت: «راست مي‌گويي؟»































































































































راست مي‌گفتم!































































































































































































































































































































































































3































































































































وقتي حامله بودم، گفت: «دنبال يك اسمي بگرد كه مذهبي باشه، كسي هم نگذاشته باشه.»































































































































اسم را از كتابي كه همان وقت‌ها مي‌خواندم پيدا كردم؛ سلما! دختري زيبا كه يزيد عاشقش مي‌شود و او هم زهر مي‌ريزد توي جامش. به عباس گفتم: «اسم را انتخاب كرده‌ام!»































































































































دليل خواست؛ توضيح دادم. خوشش آمد. گفت: «پس اسم دخترمان مي‌شود سلما!»































































































































گفتم: «اگر پسر بود؟»































































































































گفت: «نه، دختر است!»































































































































گفتم: «حالا اگر…»































































































































گفت: «حسين!»































































































































































































































































































































































































4































































































































با چند تن از پرسنل نيروي هوايي به صورت خصوصي خدمت حضرت امام (ره) رسيده بودند. وقتي آمد خانه، خيلي خوشحال بود. چشمم كه بهش افتاد، پرسيد: «به نظرت نوراني نشده‌ام؟»































































































































گفتم: «چطور مگه؟»































































































































گفت: «آخه امام (ره) را بوسيده‌ام!»

 































































































































































































































































5































































































































گفت: « قرار شده خانه‌مان را عوض كنيم!»































































































































پرسيدم: «براي چي؟»































































































































گفت: «يكي از پرسنل با هشت تا بچه در يك خانه دو اتاقه زندگي مي‌كنند؛ خدا را خوش نمي‌آد كه ما با دو بچه در اين خانه بزرگ باشيم!»































































































































آن بنده خدا هم نمي‌دانسته كجا مي‌خواهد اسباب كشي كند؛ براي همين، وقتي مي‌فهمد فرمانده پايگاه خانه خودش را به او داده، از آمدن پشيمان مي‌شود. اما عباس تصميمش را گرفته بود و او به ناچار قبول كرد.































































































































































































































































































































































































6































































































































يك بار رفتيم به يكي از روستاهاي اطراف اصفهان. اوضاع خوبي نداشت؛ اما وضع آبش خيلي نامناسب بود. عباس به فكر افتاد و با هماهنگي‌هايي كه با مسئولين انجام داد، روستا لوله‌كشي شد و آب بهداشتي و سالم در اختيار مردم قرار گرفت. مردم كه زحمت‌هاي عباس را براي مهيا كردن آب روستايشان ديده بودند، براي قدرداني از او، اسم روستا را به «عباس آباد» تغيير دادند.































































































































عباس از اين موضوع ناراحت شد و تا اسم روستا را عوض نكردند، به آن‌جا نرفت!































































































































































































































































































































































































7































































































































سرتيپ كه شد، آمد گفت: «اين موتورخانه  پايگاه هم جاي خوبي براي زندگي كردن است. موافقي برويم آنجا؟»































































































































موافق بودم. مقدمات را مهيا كرديم و در صدد اسباب كشي بوديم كه دوستانش قبول نكردند. گفتند: «آن‌جا بايد تعمير شود.»































































































































گفت: «اين كار را بكنيد!»































































































































دو اتاق در آوردند، يك آشپزخانه و يك سرويش بهداشتي. دور تا دورش هم حفاظ كشيدند و پروژكتور گذاشتند.































































































































































































































































































































































































8































































































































در تهران همان‌قدر كه مسوليت‌هايش بيشتر مي‌شد، زمان كنار همديگر بودن‌مان كم‌تر مي‌شد. مدرسه‌اي كه در آن درس مي‌دادم، نزديكي‌هاي حرم حضرت عبدالعظيم بود. فشار زيادي را تحمل مي‌كردم. اول صبح بايد بچه‌ها را آماده مي‌كردم؛ حسين و محمد را مي‌گذاشتم مهد كودك و آمادگي و سلما هم مدرسه خودم بود. از خانه تا محل كار، بايد بيست كيلومتر مي‌رفتم، بيست كيلومتر مي‌آمدم؛ با آن ترافيك سختي كه آن مسير داشت و اكثراً ماشين‌هاي سنگين مي‌رفتند و مي‌آمدند. مي‌گفتم: «عباس تو را به خدا يك كاري كن با اين همه مشكلات، حداقل راه من يك كم نزديك تر شود.»































































































































مي‌گفت: «من اگر هم بتوانم - كه مي‌توانست - اين كار را نمي‌كنم. آن‌هايي كه پارتي ندارند پس چه كار كنند؟ ما هم مثل بقيه.»































































































































مي‌گفتم: «آن‌ها حداقل زن و شوهر كنار همديگر هستند!»































































































































مي‌گفت: «نه؛ نمي‌شود. ما هم بايد مثل مردم اين سختي‌هاي را تحمل كنيم!»































































































































































































































































































































































































9































































































































يك سال در نوبت گرفتن خانه سازماني بوديم؛ در حالي‌كه در همان سال چند جا را براي‌مان در نظر گرفته بودند؛ يك خانه در قسمت حفاظتي پايگاه؛  يك خانه در داخل شهر و يك خانه ويلايي نوساز كه آماده كرده بود تا ما برويم آن‌جا. هيچ كدام را قبول نكرد و گفت: «منتظر مي‌مانيم تا نوبت‌مان بشود!»































































































































































































































































































































































































10































































































































معلم بودم. يك شب موقع برگشتن از مدرسه آن قدر برف و باران زياد آمده بود كه تمام راه‌ها بند آمده بود. آب رودخانه سر راه مدرسه تا پايگاه بالا آمده بود و ترافيك شده بود. مدرسه ساعت پنج تعطيل شد، من ساعت نُه رسيدم خانه. ديدم عباس دارد دم در قدم مي‌زند. سرش پايين بود و از دير كردن ما نگران شده بود. كنارش ترمز كردم. ما را كه ديد دستش را بلند كرد و خدا را شكر كرد. گفتم: «خدا را خوش مي‌آيد تو با اين همه كار و مشغله، زير اين باران منتظر ما بايستي؟ اگر مدرسه‌ام نزديك مي‌شد...»































































































































جوابش را مي‌دانستم. گفت: «خون ما از بقيه رنگين تر نيست!»































































































































































































































































































































































































11































































































































هميشه به آشناهايمان مي‌گفت: «هرچه به من نزديك‌تر شويد، كارتان سخت‌تر است!»































































































































همين‌طور هم بود. مثلاً فاميل‌ها مي‌دانستند كه نبايد بابت كار سربازي بچه‌هايشان پيش عباس بروند. اما بر خلاف آشنا‌ها، براي غريبه‌ها كمكي هميشگي بود.































































































































































































































































































































































































12































































































































قرار شد با هم برويم حج. بي‌نهايت خوشحال شدم از اين كه مي‌خواهيم جايي برويم كه هر مسلماني آرزويش را دارد. از اين كه بعد از يازده سال دو نفري يك مسافرت درست و حسابي غير از مسير تهران - قزوين كه خانه پدري‌مان بود مي‌رفتيم. از خوش حالي در پوست خودم جا نمي‌شدم اما يك چيزي بود ته دلم كه آزارم مي‌داد و نمي‌گذاشت با خيال راحت به اين سفر فكر كنم. به يكي از همكارانم گفتم: «فكر كنم قرار است يك اتفاقي بيفتد!»































































































































 گفتم: «فكر كنم وقتي بر‌گردم با صحنه دلخراشي روبه‌رو خواهم شد.»































































































































گفت: «همه مسافرهايي كه مي‌خواهند سفر طولاني بروند، چنين احساسي دارند. تو اين فكر‌ها نباش!»































































































































اما نمي‌شد. عباس حرف‌هايي مي‌زد كه خيلي خوشايند نبودند. يك‌بار گفت: «اگر يك روز تابوت من را ببيني چه كار مي‌كني؟»































































































































گفتم: «عباس تو را به خدا از اين حرف‌ها نزن!»































































































































گفت: «جدي مي‌گم!»































































































































دست گذاشت روي شانه‌ام. گفت: «تو بايد صبور باشي. من بايد زودتر از اين‌ها مي‌رفتم، ولي چون تو تحملش را نداشتي، خدا مرا نبرد؛ اما احساس مي‌كنم كم كم ديگر وقتش شده.»































































































































گفتم: «يعني چه؟ يعني مي‌خواهي واقعاً دل بكني؟»































































































































گفت: «آره!»































































































































































































































































































































































































13































































































































من در كلاس‌هاي آموزشي حج شركت مي‌كردم. عباس جزوه‌هايي را كه بهم مي‌دادند نگاه مي‌كرد و با من آن‌ها را مي‌خواند. حتي معاينات پزشكي را هم آمد و انجام داد. ساكش را هم بسته بود. يك يا دو روز قبل از حركت بود كه يك دفعه گفت نمي‌تواند بيايد. با آقاي اردستاني اين‌ها بوديم كه يك‌باره رو كرد به ايشان و گفت: «مصطفي، من همسرم را اول به خدا، بعد به تو مي‌سپارم!»































































































































من متعجب پرسيدم: «مگر تو نمي‌آيي؟»































































































































گفت: «فكر نكنم بتوانم بيايم.»































































































































گفتم: «عباس جدّي نمي‌آيي؟»































































































































گفت: «كار من معلوم نيست. يكباره ديديد قبل از اين كه لباس احرام بپوشيد و برويد عرفات، رسيدم آن جا. معلوم نيست!»































































































































بعد ادامه داد: «فقط يادت باشه چشمت كه به كعبه افتاد، دعا كني جنگ تمام شود. براي ظهور امام زمان (عج) دعا كن! براي طول عمر امام (ره) دعا كن!»































































































































بعد هم سفارش كرد: «سوار هواپيما كه شدي، آيت‌‌الكرسي بخوان!»































































































































































































































































































































































































14































































































































اتوبوس‌ها منتظرمان بودند. جلوي در حياط مسجد، مرا كشيد كناري و شروع كرد به حرف زدن. از همه چيز مي‌گفت. مردم منتظرمان بودند و او با من حرف مي‌زد. حتي بچه‌ها هم كه آمدند پيش‌مان گفت: «برويد پيش پدربزرگ و مادربزرگ؛ مي‌خواهم با مامانتان تنها باشم!»































































































































همه سوار شدند و فقط ماندم من. صدايم كردند. بالأخره راضي شد جدا شويم. يك آقايي كنار اتوبوس مداحي مي‌كرد و تند تند از مردم صلوات مي‌گرفت. در اين بين يك‌باره گفت: «سلامتي شهيد بابايي صلوات!»































































































































درجا ميخكوب شدم. پاهايم ديگر جلوتر نرفتند. برگشتم به عباس گفتم: «اين چه مي‌گويد؟»































































































































گفت: «اين هم كار خداست !»































































































































































































































































































































































































15































































































































داشتيم سوار ماشين مي‌شديم برويم عرفات كه خبر دادند عباس تلفن زده. با لباس احرام دوان دوان رفتم هتل. وقتي رسيدم، با يك صف پانزده نفره روبه‌رو شدم كه همه‌شان مي‌خواستند با عباس حرف بزنند. من شدم نفر آخر. وقتي بالأخره گوشي را دادند دستم، صبرم سر آمده بود. عباس خيلي آرام شروع كرد به حرف زدن. گفت: «سلام مليحه! شنيدم لباس احرام تنته، داريد مي‌رويد عرفات. التماس دعا دارم. براي خودت هم دعا كن. از خدا صبر بخواه. ديگر من را نخواهي ديد. وقتي برگشتي مبادا گريه كني؛ ناراحت بشي؛ تو به من قول دادي!»































































































































گفتم: «عباس اين حرف‌ها چيه كه مي‌زني! من فكر مي‌كردم تو الآن راه افتادي و داري مي‌آيي!»































































































































دست و پايم را گم كرده بودم. گفتم: «به همين راحتي؟ ديگه تمومه؟»































































































































گفت: «بله! پس اين همه باهم حرف زديم بي‌خود بود؟ از خدا صبر بخواه. ارتباطت را با امام زمان (عج) بيشتر كن!»































































































































و او حرف ‌زد و من اين طرف گوشي گريه كردم و توي سر خودم زدم. كنترل خودم را از دست داده بودم. گفت: «الان ديگه بايد بري؛ داره ديرت مي‌شه!»































































































































گفتم: «آخه من چه طوري برگردم و تو را نبينم؟»































































































































گوشي از دستم افتاد. آن قدر زار زده بودم كه از حال رفتم. يكي گوشي را گرفت ببيند چه شده. وقتي حالم كمي بهتر شد، ديدم هنوز يكي دارد با عباس حرف مي‌زند. گوشي را علي رغم سماجتش گرفتم. گفتم: «عباس نمي‌توانم بگويم خداحافظ. من بايد چه كاركنم؟ به دادم برس!»































































































































چيزي نگفت. نمي‌توانست چيزي بگويد. ديگر نه او مي‌توانست حرفي بزند، نه من.































































































































همين جور مثل بهت زده‌ها گوشي دستم مانده بود. وقتي گفتم: «خدا حافظ!» گوشي از دستم افتاد. خانم‌ها آمدند و مرا بردند. آمديم عرفات. عرفات عجيب بود. توي چادرمان نشسته بودم كه يكباره تنم لرزيد. به خانم‌هايي كه در چادر بودند گفتم: «نمي‌دانم چرا اينطوري شدم؟ دلم مي‌خواهد سر به كوه و بيابان بگذارم!»































































































































بقيه‌اش را نفهميدم. يك‌باره بوي عجيبي آمد. آنقدر خوب بود كه از حال رفتم. درست در همان لحظه، مردهاي چادرِ بغل دستي، عباس را ديده بودند كه كنار چادر ما ايستاده و قرآن مي‌خواند. آن‌ها او را به يك‌ديگر نشان مي‌دهند و از بودنش در آن‌جا تعجب مي كنند.































































































































































































































































































































































































16































































































































روز آخر حضور در عرفات، قبل از آن كه اعمال سعي و تقصير و قرباني را انجام دهيم، براي استراحت برگشتيم هتل. توي خنكي هتل و بعد از اين كه نماز امام زمان (عج) را خواندم، خوابم برد. خواب ديدم: يك سالن بزرگ پر از آدم‌هايي است كه لباس نيروي هوايي تنشان است. حسين داشت طبق معمول وسط آن آدم‌ها بازيگوشي مي‌كرد. به عباس كه آن جا بود گفتم: «با اين پسر شيطونت چه كاركنم؟ تو هم كه هيچ وقت نيستي!»































































































































حسين را گرفت و برد. مدتي طول كشيد تا دوباره بين جمعيت پيدايشان كردم. گفتم: «چه كار كردي حسين را؟ نگفتم كه اذيتش كني!»































































































































حسين را به من پس داد و گفت: «بيا، اين هم حسين.»































































































































خيالم راحت شد. گفتم: «خودت كجايي؟»































































































































ديدم جايي كه او قبلا ايستاده بود، يك عكس بالا آمد. گفت: «من اينجام!»































































































































گفتم: «اين كه عكسته!»































































































































توي عكس روي گردنش سه تا خراش خورده بود؛ انگار كه مثلاً تيغ‌هاي گلي دست آدم را بخراشد. گفت: «نه خودمم!»































































































































صدايش دورتر مي‌شد. عكس رفت وسط آدم‌ها و پلاكارد شد. دنبال صدايش كه دور مي‌شد راه افتادم و هي مي‌گفتم كه مي‌خواهم با خودت صحبت كنم.































































































































ناراحت از خواب پريدم. حالم اصلاً خوب نبود. بين راه كه داشتيم براي آخرين اعمال مي‌رفتيم، به آقاي اردستاني گفتم چه خوابي ديده‌ام. براي رفع بلا صدقه دادم. اعمال كه تمام شد، به آقاي اردستاني گفتم: «نمي‌توانم برگردم هتل. دلم مي‌خواهد بروم بالاي كوه داد بزنم!»































































































































































































































































































































































































17































































































































مي گفتند امام (ره) فرموده: «جنازه را دفن نكنيد تا خانمش بيايد!»































































































































او را سه روز نگه داشته بودند تا من برگردم و حالا برگشته بودم و بايد بدن او را روي دست‌ها مي‌ديدم. حالم قابل وصف نبود. حال آدمي ‌كه عزيزش را از دست بده چه طور است؟ در شلوغي تشييع جنازه نتوانستم ببينمش. روز شهادت عباس عيد قربان بود. روزي كه ابراهيم خواسته بود پسرش را قرباني كند. درست سر ظهر. عباس سرم كلاه گذاشته بود. مرا فرستاده بود خانه خدا و خودش رفته بود پيش خدا!































































































































































































































































































































































































18































































































































اصرار كردم كه توي سردخانه ببينمش. اول قبول نمي‌كردند ولي بالاخره گذاشتند. تبسمي‌روي لب‌هايش بود. لباس خلباني تنش بود و پاهايش برخلاف هميشه جوراب داشت. صورتش را بوسيدم. بعد از آن همه سال هنوز سردي‌اش را حس مي‌كنم.































































































































































































































































































































































































بخش چهارم: زندگي‌نامه































































































































سرلشگر خلبان، شهيد عباس بابايي در سال 1329 در شهرستان قزوين متولد شد. تحصيلات دوره ابتدايي را در دبستان «دهخدا» و دوره متوسطه را در دبيرستان «نظام وفا»ي قزوين گذراند.































































































































در سال 1348، در حالي كه در رشته پزشكي پذيرفته شده بود، داوطلب تحصيل در دانشكده خلباني نيروي هوايي شد. پس از گذراندن دوره آموزشي مقدماتي خلباني، تحت تكميل دوره، به كشور آمريكا اعزام گرديد. در اين مدّت، دوره آموزشي خلباني هواپيماهاي شكاري را با موفقيّت به پايان رساند و پس از بازگشت به ايران، در سال 1351، با درجه ستوان دومي، در پايگاه هوايي دزفول مشغول به خدمت شد.































































































































 هم زمان با ورود هواپيما هاي پيشرفته «F-14» به نيروي هوايي ايران، شهيد بابايي در دهم آبان ماه 1355، براي پرواز با اين هواپيما انتخاب شد و به پايگاه هوايي اصفهان منتقل شد.































































































































با اوج گيري مبارزات مردم مسلمان عليه نظام شاهنشاهي، وارد صفوف مبارزان شد و با فعاليت‌هاي مخفيانه در درون سازمان، به ايفاي نقش پرداخت. پس از پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي، به عنوان سرپرست انجمن اسلامي پايگاه هوايي اصفهان، پاسداري از دستاوردهاي انقلاب اسلامي را وجهه همت خود قرار داد. شهيد بابايي، در هفتم مرداد ماه 1360 از درجه سرواني به سرهنگ دومي ارتقا يافت و به فرماندهي پايگاه هشتم اصفهان رسيد. وي در نهم آذرماه 1362، ضمن ترفيع به درجه سرهنگ تمامي، به سِمت معاونت عمليات فرماندهي نيروي هوايي منصوب شد و به ستاد فرماندهي اين نيرو در تهران، عزيمت كرد.































































































































ايشان سرانجام در تاريخ هشتم ارديبهشت ماه 1366 به درجه سرتيپي مفتخر شد و در پانزدهم مرداد ماه همان سال، در حالي كه به درخواست‌ها و خواهش‌هاي پي در پي دوستان و نزديكانش مبني بر شركت در مراسم حجّ آن سال پاسخ رد داده بود، برابر با روز عيد قربان در حين يك عمليات برون مرزي، به شهادت رسيد و لقاء دوست را برگزيد.































































































































































































































































































































































































-------------------------------































































































































منابع
































































































































1.    پرواز تا بي‌نهايت، علي اكبر، حكمت قاضي ميرسعيد و ...، آجا، چاپ دهم 1384































































































































2.    خم ابروي يار، احمد مومني راد، سروش، چاپ اول1382































































































































3.    برگ‌هايي از بهشت، غلامعلي رجايي، معاونت تبليغات و انتشارات نيروي زميني، چاپ اول1374































































































































4.    نيمه پنهان ماه، علي مروج، روايت فتح، چاپ دوم1382































































































































5.    ساجد(سايت جامع دفاع مقدس) www.sajed.ir































































































































6.    نرم افزار چند رسانه‌اي عرشيان، نشر شاهد