|
باد میآمد ودر دشت سری جاری بود
|
اشک از چشم نیامد جگری جاری بود
|
|
اشک از چشم نیامد که درختی گل داد
|
روی رخساره خون صخره سختی گل داد
|
|
اشک از چشم نیامد که سحر می جوشید
|
از زبان تو و شنزار تبر می جوشید
|
|
اشک در چشم چنان شیون مسدود شده
|
دهنی با دهن دشنه نمک سود شده
|
|
دهنی کز لب هر پرده اذان میگوید
|
موی آشفته و خوی کرده اذان می گوید
|
|
پیرهن چاک ولی از دم دوزخ نفسان
|
پیرهن چاک ولی از سر شمشیر خسان
|
|
دیده نمناک ولی از دم دوزخ نفسان
|
|
پیرهن پاره نمودند که نانی ببرند
|
نان پیراهن خونین سر خوانی ببرند
|
|
حمله کردند که انگشتر وانگشت برند
|
علم سوخته در پنجه ودر مشت برند
|
|
قطع کردند سر از تن که سر افراز کنند
|
روزه با خوردن خون شهدا باز کنند
|
|
تف بر این قوم که از ریگ بیابان نگذشت
|
نگذشت از تو از پیکر مهمان نگذشت
|
|
زر نبردند که با کیسه انبان بردند
|
نی نبردند از این دشت که چوپان بردند
|
|
باز بر نیزه سر همسفران گل کرده است
|
گفت وگوی تو وخونین جگران گل کرده است
|
|
می رود در پی هم سلسله دار می اشک
|
می چکد از سر هر نیزه قطار می اشک
|
|
شب فرو برد سرو دشت به خاموشی رفت
|
نیزه گردن شد وگردن به فراموشی رفت
|
|
گور زادی به طمع از لب گوری بر خاست
|
سر به دیوار لحد کوفت تنوری بر خاست
|
|
وتنوری که مهیای جنونی کردند
|
ومهیای سر غرقه به خونی کردند
|
|
وای ماه منیر ای نفس باده فروش
|
ای که تندیس تو بر نیزه شود دوش به دوش
|
|
ما به امید لب لعل تو خاک الودیم
|
بسته زلف تو بودیم اگر هم بودیم
|
|
کربلا بی تو سحر گاه فراموشان است
|
خاک اگر هست به هرم نفست جوشان است
|
|
|
|
|
(محسن کاشانی )
|
|