چهار شنبه 22 مهر 1405
کد : 24923-15648      تاریخ ایجاد : چهار شنبه 2 مهر 1393   تعداد بازدید : 394
به بهانه هفته دفاع مقدس:

بیان گوشه ای ازخاطرات دلاورمردان آن دوران

شهید حاج یونس زنگی آبادی آمد توی سنگر. با دست خاک زیر سرش را کمی بالا آورد و خوابید. درست ده دقیقه بعد، بیدار شد.

گفتم: حاجی، خوابت همین بود؟ گفت: توی جبهه، به ازای هر بیست و چهار ساعت، 5 دقیقه خواب سهم آدم می شود، من 48 ساعت نخوابیده بودم. ده دقیقه بیشتر فرصت نداشتم که بخوابم. بعد هم بلند شد که به کارهایش برسد.

شهید عبدالمهدی مغفوری

توی جاده با سرعت غیرمجاز رفته بود.

بعد به پاسگاه رفته بود و گفته بود: به خاطر سرعت غیرمجاز آمده ام تا جریمه اش را بپردازم. همه تعجب کردند.

گفته بود: در این دنیا جریمه را پرداخت می کنم تا در آن دنیا جلوی امام شرمنده نباشم که بگوید: من دستور دادم قانون را رعایت کنید و شما رعایت نکردید.

شهید محمود پایدار

چند نفر از بچه ها رفته بودند به هر سختی که بود یک پنکه گیر آورده و نصب کرده بوند توی اتاق فرماندهی. دوندگی و سختی کشیدن های محمود را که دیده بودند، می خواستند حداقل وقتی می آید داخل سنگر تا چند دقیقه استراحت کند، بنشیند زیر باد پنکه. همین که محمود نگاهش به آن افتاد، پرسید: در بقیه ی اتاق های مقر هم پنکه هست؟

گفتند: نه، فقط همین یکی را گیر آوردیم برای شما...

نگذاشت حرفشان را ادامه بدهند. گفت: من چه طور می توانم در خنکی باد پنکه بنشینم، در حالی که سایر بسیجی ها از گرما عرق می ریزند!

شهید حمیدرضا جعفر زاده پور

هوا خیلی گرم بود و من هم خیلی خسته بودم. بعد از ناهار می خواستم بخوابم و استراحت کنم، تا این که به هور بروم. خجالت می کشیدم به عنوان یک مسئول بگویم می خواهم بخوابم. رو کردم به حمیدرضا و گفتم حمیدرضا! برویم؟

گویی فکرم را خوانده باشد، گفت: آقا مرتضی! خوابم می آید؛ می شود یک چرتی بزنیم، یک ساعت دیگر برویم؟

از خدا خواسته، قبول کردم. همین که آمدم بخوابم، از سنگر رفت بیرون. چند دقیقه بعد که برنگشت، رفتم دنبالش. بیرون سنگر، روی سنگ های داغ خوابیده بود. خیلی تعجب کردم. گفتم: چرا این جا خوابیده ای؟‌چرا نیامدی توی سنگر؟

به خودش اشاره کرد و گفت: خوابش می آید. بهش می گویم بیا برویم هور، اما می گوید من خوابم می آید. من هم بهش گفتم، اشکال ندارد، بگیر بخواب؛ اما توی آفتاب ...

همین طور با خودش صحبت می کرد، می خندید و می گفت: حالا که نمی آیی هور و می خواهی بخوابی، باشد، بخواب؛ اما توی آفتاب، نه توی سایه.

شهید احمد امینی

دراز کشیده بود وسط محوطه و غواص ها دوره اش کرده بودند. یکی سرش را شانه می زد؛ یکی خاک لباسش را می گرفت؛ بگو بخندی بود.

یکی از بچه ها پرسید: حاجی، دوست داری ترکش به کجای بدنت بخوره؟

بی هیچ حرفی دست گذاشت روی پیشانی اش و گفت: دوست دارم امشب یک قسمت از بدنم را در راه خدا بدهم. امام حسین (ع) در این راه سر داد، من هم دوست دارم یک قسمت از سرم باشد.

چند ساعت بعد که آن سوی اروند خبر شهادتش را شنیدم، رفتم کنار جنازه اش.

یک چفیه انداخته بودند روی سرش. آمد چفیه را کنار بزنم، که یکی گفت: نه، دست نزن؛ ترکش یک قسمت از سرش را برده.

شهید محمد مشایخی

شب وداع، وقتی همه ی چراغ ها را خاموش کرده بوند، ناگهان محمد گفت: چراغ ها را روشن کنید، من می خواهم چیزی بگویم.

اشک می ریخت و می گفت: خانه ی من در کوچه ای است که همسایه ی سمت راستم شهید شده و همسایه ی سمت چپم نیز خانواده ی است که شش فرزند یتیم دارد. من به این بچه ها قول دادم که تا پیروز یا شهید نشده ام، به شهر برنگردم. من پاهای خودم را می بندم که عقب نشینی نکنم. اگر خواستم عقب نشینی کنم، خواهش می کنم با تیر من را بزنید.



نظر شما :
captcha